زنگ تفریح
*من خط کش و تخته سیا را دوست دارم
من بی الفبا هم خدا را دوست دارم
این طفل بازیگوش شیطان را ادب کن
در زنگ املاء گفته حلوا دوست دارم
تصمیم کبری مال کبری بود خانوم
من شیشه ی همسایه ها را دوست دارم
فکرت اسیر درس و مشق و انضباط است
از من نپرسیدی که انشاء دوست دارم
حتی به شاگرد بغل دستی نگفتم
آن خنده ها، آن اخم ها را دوست دارم
بر چهره ات دود بخاری های نفتی
آن سرفه ها، آن دود ها را دوست دارم
یک روز روی میز تحریرت نوشتم
آن روسری، آن کفش ها را دوست دارم
می گفتم هرشب جای دلداری دستم
آن ترکه ها، آن چوب ها را دوست دارم
وقتی نوشتم روی هر خط یک جریمه
فهمیدم آنجا نقطه ها را دوست دارم
آخر نفهمیدم چرا من بی اراده
فردای روز جمعه ها را دوست دارم
ای کاش میشد چشم در چشمت بگویم
خانم اجازه! من شما را دوست دارم.
عليرضا سليماني
ابن دل اگرکم است بگوسربیاورم
یاامرکن که یک دل دیگربیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم «دوست دارمت»
دیگرنشدعبارت بهتربیاورم
آرزو:
* متر سک بودن چه کار سختی است
قبض تلفن را بردار
فیش حقوقم کجاست
قسط بانک مسکنم دیر شد
کارت با نکم را بگیر
بچه هارا هم تو تربیت کن
راستی از تهران مهمان داریم
مرد میگفت : کمی با من مهربان تر باش
چه تقسیم عادلانه ای
نهار شام وتمام ریخت وپاش بچه مال تو
گوشه مبل راحتی واخبار خواب وکامپیوترمال من
من داد می زنم
تو ساکت باش
این جا کشور عشق است
تنها تویی که می تازی
تنها منم که می بازم
من پدرم را خیلی ناراحت کردم
ولی این بار قول دادم که مترسک خوبی باشم
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احسان در جمعه 1 آبان1388 و ساعت
6:1 |