تبليغاتX
بجنورد1400
 

چنانکه اغلب دانشمندان و پژوهشگران تاريخ ملل مي دانند و به آن اذعان دارند ، " کردها " از جمله اقوام هند و اروپايي اند که از هزاره هاي قبل از ميلاد مسيح در مناطق وسيعي از خاور ميانه و بويژه کوهستانهاي مرتفع بين النهرين استقرار يافته اند . سفالينه هاي به دست آمده حاکي از اين است که اين قوم دست کم از 7 هزار سال پيش داراي تمدني در خور توجه بوده چنانکه بعضي اقوام مجاور را به طمع دست اندازي و انتفاع از ماحصل تمدن آنان انداخته است . امروزه کردها را در چند شاخه مهم دسته بندي مي کنند . در اين تقصيم بندي که از نظر تفاوت لهجه صورت گرفته اين شاخه ها عبارتند از : 1- کرمانج ها 2- سوران ها 3- لرها 4-زازاها 5- هورامان ها چنانکه مي بينيد "کرمانج" يکي از اين شُعب و در واقع مهمترين زير مجموعه نژاد و زبان کردي است . "کرمانج" که به " کرد شمال " نيز معروف است کم و بيش حدود 70% تمام کردهاي جهان را که امروزه در بيش از 30 کشور جهان پراکنده اند شامل مي شود . با اين حال مهمترين سکونتگاههاي کرمانج ها عبارتند از : سراسر جنوب و بخش هايي از شرق و مناطق مرکزي ترکيه يا اصطلاحا "کردستان شمالي " ، شمال شرقي سوريه يا اصطلاحا جنوب کوچک" ، شمال عراق يا به اصطلاح "جنوب بزرگ" و بسياري از کشورهاي آسياي ميانه و اروپا که بعضا جوامع چند صد هزار نفري کرمانج ها را در خود جا داده اند . اما يکي از مهمترين نقاط کرمانج نشين که به شواهد آمار حدود دو ميليون نفر از اين قوم در آن زندگي و متأسفانه به دليل جدا بودن از ديگر نقاط تجمع کُردها کمتر مورد توجه بوده "شمال خراسان " و شمال شرقي ايران است . ما در اين فرصت به منظور جبران گوشه اي از اين بي توجهي قصد تأمل و توقف در اين بخش از موطن کرمانج ها و طرح و معرفي ويژگيهاي فرهنگي و اجتماعي آن را داريم : به لحاظ زباني همانند ويژگي هاي فيزيکي و رفتاري ، کردها در تمام شاخه ها شباهت بسيار دارند اما عمده تفاوت لهجه هاي آنان اين است که به ترتيب از نقاط جنوبي به سمت شمال زبان کردي به طرف ساده تر شدن و خلاصه گويي پيش مي رود . کرمانج هاي خراسان نيز به تبع اين تغيير با زباني ساده تر و اختصار گراتر سخن مي گويند و گر چه متأثر از زبان فارسي و عربي دخل و تصرفاتي در آن بعمل آمده ، اما صد البته - براي کرمانج هاي ديگر نقاط جهان براحتي قابل فهم و مکالمه است . کرمانج هاي خراسان به لحاظ مذهبي ، تماما شيعه مذهبند و گويا يکي از عمده دلايل کوچ اين قوم به خراسان شمالي نيز قرابت مذهبي با ديگر ايرانيان است . مهمترين نقاط اسکان کرمانج ها در خراسان عبارتند از شهرهاي : قوچان ، بجنورد ، اسفراين ، شيروان ، مشهد ، چناران ، درگز ، کلات ، آشخانه ، مانه و سملقان ، فاروج ، باجگيران ، و .... اما در مجموع حضور کرمانج ها در روستاها نمود بيشتري دارد تا در شهرها چرا که اغلب آنان به مشاغلي همچون دامداري و کشاورزي مشغولند و بالطبع ناگزير از زندگي کوچ نشيني و روستانشيني اند . مهمترين ييلاقات عشاير اين قوم شامل رشته کوههاي گُليل ، هزار مسجد ، آلاداغ و شاهجهان است . کرمانج هاي خراسان مردمي گشاده رو و گشاده دست و معروف به راستي و درستي اند . در طي سالهاي حضور خود در خراسان ، به نشانه حماسه آفريني و سربلندي هميشه ، بارها و بارها در مقابل هجوم اقوام آسياي ميانه بويژه ترکمانان صف آرايي کرده اند و براي حراست از يار و ديار و دين و سرزمين خويش جان بر کف نهاده اند . امثال سردار اوض ، ججوخان و گل محمد معروف به "خان کلميشي" از جمله سرداران و جنگاوراني هستند که در نبرد با دشمنان داخلي و خارجي خويش ، تا سر حد مرگ ايستاده اند و اکنون پس از سالها ، در ميان اشعار ترانه ها و خاطرات مردم نام خود را جاودانه کرده اند . کرمانج هاي خراسان مردمي صاحب ذوق و شاعر مسلک اند ، چنانکه کمتر کسي از ايشان را مي توان سراغ کرد که دستي در شعر و شاعري و آواز نداشته باشند . هزاران قطعه شعر در قالب هاي "لو "و "سه خشتي " در ميان کرمانجها زمزمه مي شود که هيچکدام سراينده مشخصي ندارند و اين خود از شکل دادن روح جمعي اين قوم به اين اشعار حکايت مي کند . با اين وجود ، در ميان کرمانج هاي خراسان يک نام بزرگ و احترام انگيز به گوش مي رسد که وقتي از شعر و آواز حرف مي زنيم ناگزير بايد کنارش توقف کنيم و به احترام او کلاه از سر برداريم : جعفر قلي زنگلي : جعفر قلي را هر کرمانجي در خراسان مي شناسد . شايد در ميان اقوام و ملل به کمتر شاعري مي توان برخورد که در اين سطح و عمق به ذهن و زبان مردم راه يافته باشد . امروزه ، ديوان جعفر قلي که به همت کليم الله توحدي - محقق و نويسنده کرد - گردآوري و منتشر شده است در اغلب خانه هاي کرمانج زبانها يافت مي شود . زندگي او که مشهور است در جواني او را عشقي شور انگيز به بيابانها و کوهستانها کشاند سرشار از رمز و راز و ابهام است . در واقع مي توان گفت گر چه بيش از يک و نيم قرن از پايان حيات او نمي گذرد ولي کم و کيف زندگي جعفر قلي همانند معشو قه اش "ملواري " با تلفيقي از قصه پردازي و واقعيت در غبار حدس و گمان فرو رفته است .

 

جاهد2006

 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه 25 فروردین1386 و ساعت 6:36 |

 

 

گاو ما ما مي كرد.گوسفند بع بع مي كرد،سگ واق واق مي كرد،و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
+ نوشته شده توسط احسان در شنبه 25 فروردین1386 و ساعت 6:28 |

 

خاطرات سفربهانه اي شدتابايادآوري خاطرات گذشته ، مطالبي شايدجالب رابعدازاين باعنوان ‹‹كشكول سيد››دروبلاگ بگذارم كه اميدوارم خواندني باشند.

آيين نگارش :

بعضي وقت هاويرگول مي تواندخيلي ازجملات رابه هم بريزدودبيران ادبيات هميشه اين جمله رامثال مي زنندكه حاكمي براي محكومي به اعدام چنين حكمي صادركرد:

عفولازم نيست اعدامش كنيد

كه اگرويرگول موردنيازكمي عقب جلوشودتغييراساسي صورت مي گيردومرگ وزندگي طرف تعيين مي شود

عفو، لازم نيست اعدامش كنيد.

عفولازم نيست ،اعدامش كنيد.

اين ويرگول درجمله زيرهم مي تواندخيلي حكم اعدام براي برخي مردان ازسوي زنان صادركند.

پدرمادردوتابچه كافيه .

پدرمادر، دوتابچه ، كافيه

 پدر، مادردوتا، بچه كافيه.

 

داستان بدون شخصيت داستاني

شخصي به كتاب فروشي زنگ زدوگفت :كتابي كه به من فروختيدشخصيت زيادداشت ولي داستان نداشت.

فروشنده باعصبانيت گفت :فلان فلان شده چرادفترتلفن مرابردي يك هفته  دارم  دنبالش مي گردم.

 

برادرجان

آقاي محمدآل ياسين يكي ازمديران موفق درتربيت معلم بودكه بودونبودايشان تفاوتي نداشت چون كارهامرتب ومنظم پيش مي رفت  نيروهاي خوبي به كارگرفته بودوهركس باتفويض اختياري كه شده بودقدرتمندعمل مي كردولي ايشان گاهي چنان جوش مي آوردندكه دراين مواقع چشم هارامي بستندوباعبارت ‹‹برادرجان ....››دلايل مخالفت خودرابيان مي كرديك روزآقاي مهدي بهروزيان راكه ازدانشجويان رشته علوم اجتماعي بودبه نزدايشان فرستادم وگفت بريدخدمت آقاي آل ياسين وبراي رفتن به اردوصحبت كنيدنتيجه رابه من بگيد.ايشا به دفتر رفتندوبلافاصله برگشتندگفتم نتيجه چي شد؟گفتند:تااقاي آ ل ياسين چشماشوبست وگفت برادرجان . من ديگه نه ايستادم وآمدم به احتمال قوي ايشان درحال دليل بيان كردن هستندوتكراربرادرجان.

برادرمن

*دردوران شش ماه آموزشي درپادگان زماني كه سپاهي دانش بودم گروهبان سومي داشتيم به نام احمدرضاخادم زاده كه فكرمي كنم هيچ يك ازافرادي كه باهم درگروهان ششم پادگان مشهدخدمت مي كرديم اورافراموش كندچون صبح به صبح جلوي صف پارامحكم به هم مي چسباندواحترام نظامي مي گذاشت مي گفت :‹‹اينجانب گروهبان سوم احمدخادم زاده ...››وگزارش مي دادچهره اي دوست داشتني براي بچه هابودوچون هرشب گروهبان نگهبان گروهان بود(گويانگهباني هارامي خريدوبه جاي ديگران درپادگان مي ايستاد)صبح به صبح جمله ‹‹ اينجانب گروهبان سوم احمدخادم زاده ...››رامي شنيديم ووقتي عصباني مي  شداينجوري فحش مي داد‹‹الاغ جان برادرمن››الاغ بودن وبرادراوبودن هم شنيدني بود.

بجنورد(ع)

جناب آل ياسين يك بارصحبت مي كردندوبه جاي گفتن ‹‹مركزتربيت معلم امام محمدباقر(ع)بجنورد››گفتند:‹‹مركزتربيت معلم امام محمدباقربجنورد(ع)››كه بجنورد(ع)هم شنيديم.

 

تلفن كردن هاي تلف كردني

برخي ازآدم هادرباتلفن صحبت كردن اهل صرفه جويي هستندوبه عبارتي اهل ‹‹تلف››كردن وقت نيستندبرخي هم آنقدرحرف مي زنندكه گوش طرف مقابل عرق مي كندودست خسته مي شودمي گويندزني موقع زنگ زدن تلفن گوشي رابرداشت وبرخلاف هميشه يك ربع بيشترحرف نزدشوهرش گفت چه عجب يك ساعت كمترحرف زدي فقط يك ربع حرف زدي ؟زن گفت :اشتباهي گرفته بود.برخلاف اين خانم بعضي هاهمانطوركه گفتم كم حرفندآقاي محمدحجازي ازدوستان ومسئول روابط عمومي دانشگاه آزاداسلامي بجنوردوقتي زنگ مي زنندبراي مثال مي گويند:سلام احسان،امشب ساعت 6دردانشگاه جلسه است مياي؟ميگم بله ويانه مي گويند:خداحافظ كه مهندس وحيدي نماينده سابق مردم بجنورددرمجلس هم ازاين قماش آدم هاهستنديك روزبراي عزيزي ازاين نوع تلفن زدن هاصحبت مي كردم ونام اين دونفررابراي مثال آوردم گفتم بازمهندس وحيدي ازآقاي حجازي هم كم حرف مي زنندچون به مهندس ميگي ميام يانه به محض اين كه جواب راگرفت گوشي راقطع مي كنه حتي خداحافظي هم نمي كند.ولي ازاين هاگذشته بعضي آدم هاهم هستندكه اگريك ساعت باتوتلفني حرف بزنندنه تنهاخستگي راحس نمي كني بلكه انرژي هم مي گيري .

محبوبيت دكتر

دكترانصاري ازپزشكاني است كه محبوبيت خاصي بين مردم داردروزي به اتفاق ايشان وآقايان عباسيان ،حجازي به طرف جرگلان رفته بوديم ازروستاي آيرقايه گذشتيم تابه منطقه زيباي ‹‹قرخ امجي››(چهل پستان برسيم)بعدازاستراحت وصرف نهارساعت 3بعدازظهربرگشتيم درآِيرقايه،تركمني دروسط روزدرگرماي طاقت فرساخيس عرق ايستاده بودتااتومبيل ماراديددست تكان دادونگهداشتيم گفت :دكترازيكي ازاهالي شنيدم رفتي قرخ امجي ازساعت 12منتظرشماهستم كه وقت برگشتيدشما را نهارببرم خونه .

 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه 25 فروردین1386 و ساعت 6:26 |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگررا دوست داشتند...

زن جوان : یواشتر برو من می ترسم...

مرد جوان : نه، اینجوری بهتره ...

زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم...

مرد جوان : خوب،اما اول باید بگی که منو دوست داری...؟

زن جوان : دوست دارم،حالا می شه یواشتر بری...؟

مرد جوان : منو محکم بگیر...

زن جوان : خوب حالا می شه یواشتر بری...؟

مرد جوان : باشه به شرط این که کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.....

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود، برخورد موتورسیکلت با ساختمان حادثه آفرید در این سانحه که به دلیل بریدن ترمزموتورسیکلت رخ داده ، یکی از دو سرنشین زنده مانده و دیگری درگذشت، مرد جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود ،پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوست دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه 25 فروردین1386 و ساعت 6:24 |

 

 

 

* يه روز،يه سيب

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد جاذبه زمين را کشف کرد.

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد فکر کرد که چقدر بدشانس است و آن جا را براي هميشه ترک کرد.

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد آن سيب را نقاشي کرد.

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد مرد.

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد سيب را با لذت خورد.

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد توشه اي از علم سيب بر ذهن گذاشت و عصاره اي شفابخش ساخت براي اثبات توانگري خويش در آن چه مردم معجزه ي طب مي ناميدند.

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد گفت: اين سيب توطئه خصمانه دشمنان من است و رفت تا انتقام بگيرد.

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد با تنها رمقي که از فرط گرسنگي در دستانش جاري بود، سيب را در جيب نهاد براي روز مبادا!

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد سفري کرد به دل ذرات نهان سيب تا فلسفه ي جهان را در آگاهي از پيوند ذرات آن بيابد.

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد رفت تا سخاوت درخت را با دوستانش تقسيم کند.

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد گفت: من هم مثل تو از ريشه و خانواده ام وامانده ام و آن يگانه سيب، همدم يک عصرگاه آن مرد تنها شد.

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد سيب را خاک کرد تا نگاه بدبينانه ديگران طراوت سيب را پژمرده نکند.

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و او انديشيد که چه دنياي کينه توزي که حتي درخت را به جنگ با آدمي برمي انگيزد و آن درخت را قطع کرد.

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يه مرد، و آن مرد شعري درباره يک سيب نوشت: زندگي يک سيب است، گاز بايد زد با پوست...

 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه 25 فروردین1386 و ساعت 6:23 |

طاس ما شش ندارد توگويي چه كنم؟

كارما قِش ندارد توگويي چه كنم؟

كوه ماشيب ندارد توگويي چه كنم؟

باغ ما سيب ندارد توگويي چه كنم؟

نيك ما دجله ندارد توگويي چه كنم؟

زهدماچله ندارد توگويي چه كنم؟

بَحرما دُر ندارد توگويي چه كنم؟

جان دَرخُور ندارد توگويي چه كنم؟

فعل ما فكر ندارد توگويي چه كنم؟

فكر ما سِحر ندارد توگويي چه كنم؟

چشم ما ديد ندارد توگويي چه كنم؟

نور خورشيد ندارد توگويي چه كنم؟

پايمان راه ندارد توگويي چه كنم؟

ناي مان آه ندارد توگويي چه كنم؟

سرمان گوش ندارد توگويي چه كنم؟

لب خاموش ندارد توگويي چه كنم؟-

 

*شمعي باشي در گستره سياهي بهتر، تا نورافكني باشي در ساحت تابناك خورشيد.

- شعر هر كس «مثل» زندگي خود اوست و نه مثل كه «عين» زندگي او، به ويژه اگر «عين» را «چشم» ‌و «چشمه» نيز معني كنيم.

- شاعر فرشته نيست آدم است. لاجرم، گاهي فريب مي‌خورد و بهشتي از كلمات پاك را به گندمي، آبي و علفي مي‌فروشد.

- عمر مي‌تواند «زباله وقت»‌ باشد، مي‌تواند «گوهر وقت»، تا كه بگذراند و چگونه؟

- عمر، رودخانه‌اي است كه هر چه مي‌گذرد، عميق‌تر مي‌شود. واي بر آن كس كه شناگري نياموزد!

- هر كه تبر برداشت، ابراهيم نيست. بسياري جلاد درختاني مي‌شوند كه بعدها صليب مسيح و دار حلاج از آنها برپا خواهد شد.

- تعهد زوركي قصه‌اي آبكي است؛ آغازش تظاهر به فضيلت، انجامش تهوع و فضيحت است.

- شاعران چاپلوس، فواحش ادبي‌اند!

تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی،ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه 25 فروردین1386 و ساعت 6:22 |

 

دراسفندماه مطلبي راجع به نمايش سلطان وسياه نوشته استادعلي نصيريان وكارگرداني آقاي جمشيدداورپناه دروبلاگ گذاشتم كه دروبلاگ آقاي مهران رحماني هم متني زيبادرمورداين نمايش ديدم كه دروبلاگ مي گذارم براي آنهايي كه اين نمايش راديده اندخواندني است .

* بعد از مدتی دوری از صحنه های نمایش و در این برهوت هنری که در شهرمان فراگیر شده دیدن یک نمایش سنتی آن هم از نوع " تخته حوضی مدرن .. ! " و یا همان سیاه بازی آدابته شده ! بسیار مایه شادمانی برای من و خانواده ام بود . نمایش سلطان و سیاه را در تالار سنگلج تهران به کارگردانی استاد نصیریان و بازیگری دوست عزیزم مجید فروغی در نقش سلطان و هنرنمائی چشمگیر مجید افشار در نقش سیاه چند سال پیش دیده بودم و بقدری این نمایش در من اثر گذار بود که فیلم آن نمایش را نیز از مرکز هنرهای نمایشی در تهران تهیه کردم و بارها در منزل به اتفاق دوستان و آشنایان دیده و از ان لذت برده ام .            

اجرای نسبتا خوب و منسجم گروه تئاتر میلاد بجنورد و بازی روان هنرمندان پیش کسوت و خاک خورده شهرمان مخصوصا بازی راحت و مناسب و متفاوت دوستان عزیزم بهزاد عزیزی در نقش " زن پوش " و حسن فدائی در نقش " مرشد " و همینطور بازیهای روان علی فرحی در نقش " سلطان" بهمن توکل وهمچنین جمشید داور پناه نشان از عزم و اراده و همچنین شناخت این عزیزان در ارتباط با نقشهای محوله می داد که غیر از این نیز نمی توان از پیشکسوتان هنرهای نمایشی استان انتظار داشت . نکته دیگر که قابل به عرض است در کم کاری جوانان و دیگر گرو های نمایشی شهر این حرکت گروه نمایشی میلاد بجنورد یک نکته را بار دیگر به اثبات می رساند که دود از کنده بلند می شود ولا غیر مگر این که عملی عکس آن را ثابت کند که فعلا اثبات کننده ای را نمی شناسیم.

           من در این مطلب قصد نقد وبررسی و یا مقایسه اجرای خوب گروه تئاتر میلاد بجنورد را با اصل کار ندارم .که با تمام ضعفها و کاستیهای فنی و تکنیکی که در این نمایش رو برو بودیم تلاش هنرمند گرامی شهرمان اقای داور پناه و گروه خوب و پیشکسوت تئاتر میلاد خود جای تشکر و قدر دانی بسیار دارد از طرف جامعه به رخوت رفته هنری بجنورد .

استاد علی نصیریان در این نمایش با تلفیق چند گونه نمایشی سنتی ایرانی ( پرده خوانی - نقالی - سیاه بازی - لال بازی و... ) اثری به یاد ماندنی را برای ما به یادگار گذاشته اند که بسیار به جا و درست در قالب یک نمایش قاب صحنه ای و کلاسیک جان گرفته است و این نشان از سالها تحقیق - بررسی - اجرا و شناخت کافی استاد از گونه های نمایشی تخته حوضی و سنتی ما در ایران بزرگ را دارد که این شناخت را می توان در آثار قبلی استاد نیز مشاهده نمود مثل : بنگاه تئاترال - سیاه و..

                با در نظر گرفتن تاریخچه این گونه آثار در طول تاریخ ( مخصوصا نمایشهای سیاه بازی ) که همیشه در شرایط مختلف اجتماعی - اقتصادی و سیاسی جامعه نقشی اساسی و اثر گذاری را در نشان دادن معضلات و کم و کاستی های جامعه با زبان تند وگاهی هم نیش دار طنز و فکاهی به افکار عمومی منتقل می کرد استاد نصیریان نیز با استفاده از همین زبان در شرایط کنونی و با بهره گرفتن از چند گونه نمایشی سنتی ایرانی مشکلات و معضلات بسیاری را در این متن بیان کرده که شاخص ترینش ودر حقیقت محوراین انتقادات حدیث نفس خود ایشان و همچنین دردو دل و مشکلات هنرمندان تئاتر و نمایش کشور است که در این نمایش به زیبائی هر چه تمام تر و با زبانی شیوا و شیرین و در لحظاتی نیز بسیار تلخ و تند به آن پرداخت شده .

.در این میان مطلبی را که می خواهم به عرض برسانم انتخاب این متن نمایشی از طرف آقای داور پناه بود که بسیار زیرکانه و به جا در شرایط کنونی استان حرف دل بچه های نمایش بجنورد را در قالب یک اثر نمایشی بیان می کرد که امیدوارم پیام این نمایش به کسانی که باید رسیده باشد.

و در انتها نیز خسته نباشیدی جانانه و دست مریزادی تقدیم به تمامی بر و بچه های خوب گروه تئاتر میلاد بجنورد.

 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه 25 فروردین1386 و ساعت 6:21 |

 

 اگر شما یک دستگاه تلفن همراه داشته باشید حتما با واژه ی اس ام اس و یا همان پیام کوتاه  هم آشنا هستید

خیلی اتفاق افتاده که وقتی در جایی منتظر هستید وبی صبرانه به طول و عرض صفی که در آن  هستید چشم دوخته اید که کی نوبتتان می شود و وقتی که با نگاهتان کنکاش می کنید تا مگر آشنایی را بیابید ودقایقی را به همصحبتی بگذرانید تا بتوانید زمان را بکشید واز آن بگذرید یک دفعه در یک  گوشه یکی را می بینید که تلفن همراه دستش است و با خود لبخند می زند و نا خود آگاه از لبخند او لبخند بر لبتان می آید و می فهمید که یک اس ام اس خنده دار می خواند  و بعد با خودتان می گویید چه فکر خوبی!!! و گوشی رو بر می دارید و چند تا اس ام اس برای دوستان و خانواده و .. می فرستید و اگر کسی جوابتان را نداد بهترین کاری که به نظر می رسد این است که اس ام اس هایی که در گوشی موجود می باشد را دوباره خوانی کنید و بسیاری اوقات از خواندن انها دوباره لبخند بر لبتان نقش می بند د و لحظات رنج آور انتظار شیرین می شود و آرامش دوباره بر شما مستولی می شود

اگر اهل رد و بدل کردن پیام کوتاه باشید بطور یقین پیامهای گوناگونی را تا کنون دریافت کرده اید و بی تردید متوجه شدید که پیامها تنها یک خبر از یک شخص به شخص دیگر نیست بلکه می بینیم این پیامها به چند دسته تقسیم می شوند :

 1- پیامهایی که خبری هستند مثلا اینکه کجا هستم و کی میرسم و یا نمی رسم و ... که فقط یک خبری را می رسانند که گاهی هم اختصاری است مثلا (؟) علامت سوال یعنی کجایی ؟ چطوری ؟ و علایم دیگری که بین دو نفر اختصارشده و فقط همون دو نفر مفهوم آن را می فهمند .

  2- پیامهایی که تبریک و یا تسلیت و یا تبلیغات بانکها و ..می باشد .مثلاتبریک عید ویا تبریک تولد یا تسلیت و ویا کلامی از بزرگان  مثلا در ایام سوگواری امام حسین (ع)این پیام  خیلی دیده شد:عاقل جزبا پیروی از حق کامل نمی شود  ویا این یکی که : 5صلوات نثارامام حسین (ع) کن واین اس ام اس را برای 5 نفر ارسال کن تا در ثواب آن شریک شوی و...  ویا بانک : در این بانک سرمایه گذاری کنید تا 1/. سود بیشتر بگیرید و ...

3- پیامهایی که جوک و لطیفه و متنهای زیباو نغز هستند که گاهی بسیار جذاب و دلنشینند و گاهی هم کمی غیر اخلاقی و بی ادبانه ...که می بینیم این لطیفه ها و جوکها خیلی راحت می تواند لبخند را بر لب افراد بیاورد   مثلا :آنکس که نمی فهمد یک درد دارد ولی آنکس که می فهمد هزار و یک درد و آنکس که می فهمد و می خواهد به دیگران نیز بفهماند هزارار و هزارو یک درد دارد .ویا یک تمساح رو به یکی نشون می دن ازاو می پرسن شما تو ولایت تان به این چی میگید ..  اول یک نگاهی به تمساح می کنه  ومی گه :اصلا کی جرات می کنه که به این چیزی بگه ..؟ و یا : آرامش در زندگی بهترین چیزه ، بیا به زندگی ؛ به عشق ؛ به بهشت ؛ به جهنم به درک ، به من چه، من اعصاب ندارم ، من نازی رو طلاق نمی دم ... ویا: زن :آخه مرد هوا خیلی گرمه چرا یه کولر نمی خری ؟؟ مرد : به درد نمی خوره بابا  زن : چرا ؟... مرد:آخه اونایی که خریدن گذاشتنش پشت بوم ... از یکی می پرسن ببخشید آقا این خیابون کجا میره ؟؟ میگه : من 40 ساله که اینجا زندگی می کنم تا حالا ندیدم جایی بره . یا : شیطون اکس می خوره همه رو برای نماز صبح بیدار می کنه . یا : خمیر دندونه پونه  چشمو نمی سوزونه .. ویا خوشبختی بر سه ستون است : 1-فراموش کردن گذشته 2-غنیمت شمردن حال 3- امیدواری به آینده ویا : از یکی می پرسن: قبله کدوم وریه ؟ می گه :کجا بهت آدرس دادن .؟؟؟

  

4- پیامهایی که سر به سرت می گذارند و همینطورکه با خواندن تعریف و تمجید هابه خودت می بالی ، به آخرش که می رسی تازه می فهمی سر کار بودی وسر به سرت گذاشتند ... که این جور پیامها هم جالبند مثلا : در این روز زیبا قشنگترین آرزو ها  را برات دارم و تمام نا امیدیها و دشمنی ها یت را قربانی چشمهایت می کنم روز خوبی داشته باشی و من هر لحظه انتظار دیدنت را می کشم  عزیزم قشنگترینم عمرم نازنینم  زیبایم خوش تیپم ، خوب دیگه از جلوی آینه برم کنار ... و یا معلم اضیذم  عذ اینکه به من خاندن و نوشطن عاموخطی حضار بار اظط ممنونم . ویا : وای چه قدر ماهی !!!! و بعد که پایین تر می ری می بینی چند تا ماهی کشیده .. 

5- پیامهایی که عاشقانه اند وابراز علاقه ی شدید افراد را می رساند که گاهی شعر هستند که گاهی اوقات بسیار زیبا و دلنشین هستند مثلا : شوقی که به دیدار تو دارد دل من    دل داند و من دانم و دل داند و من   و یا عاشقی پیداست از زاری دل   نیست بیماری چو بیماری دل     و یا : بیا تا در این خاک ، در این مزرعه ی پاک ، به جز عشق، به جز مهر، دگر هیچ نکاریم  .  و یا : اسمتو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده بشی ؛ گذاشتم خورشید ترسیدم غروب کنی ؛ پس می ذارم جونم که اگه رفتی  من هم بمیرم . و یا : ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد  در دام مانده باشد صیاد رفته باشد . و یا :  وقتی دلم برات تنگ میشه یک ستاره از آسمون میافته ..اگه آسمون بی ستاره شد تقصیر من نیست .      

 

6- پیامهایی که تصویری هستند و با استفاده از اعداد و علایم و حروفی که موجود است تصاویر و اشکالی راطراحی می کنند که بسیار خلاقانه و مبتکرانه می باشد و در عین حال دارای  معنا ومفهومی هم می باشندمثلا:

  / / /  / / /

<(@ .. @)>

-------------------------دلم برات تنگ شده بود کلید نداشتم از دیوار آمدم بالا ببینمت . و یا :

<:)))><     <:)))><     چه قدر ماهی .... ! و یا

هرچی بین ما بود تموم شد ..........................................عکست هم پس بگیر ...............

////////////

 (@..@)                                                                        

  "(÷÷)"                   و یا :                                 V

     V        V         V        V                                                    

V  V      V    V        V     V        V                                               

                V        V    V        V     V        V                                               

می دونی اینا چی هستند ؟؟؟؟ .................................اینا پرنده هایی هستند که از طرف من برای بوسیدن تو می آیند ...

-7- پیامهایی که برای طرف مقابلت مفهوم دیگری غیر از ظاهر آن که لطیفه و یا جوک و یا ... باشد مثلا یک جوک می فرستی ولی مفهومش اینه که چطوری ؟خوبی؟ چه خبرا ؟ ووقتی با یک لطیفه دیگر جوابت را می دهد یعنی خوبم ممنون و..  که هم لطیفه فرستادی و دریافت کردی و هم تا حدودی از حال کلی طرف مقابلت مطلع شدی .

به هر حال می بینیم که بر اساس هر خبر یا سریال یا تکه کلام شخصیت ها ، ویا هر اتفاقی که در صحنه ی سیاسی اقتصادی اجتماعی و ورزشی و... می افتد فورا یک پیام کوتاه در رابطه با آن خلق می شود و  طولی نمی کشد که با سرعت نور همه جا پخش می شود که بی تردید نشان دهنده ی ذهن فعال و پویا و متفکر  جوانان و نوجوانان ما ست که می توانند با این سرعت بین مسائل ارتباط طنز بر قرار کرده و یک لطیفه  یا یک کلام نغز بسازند و لبخندی را بر روی لبان طراحی کنند بطور معمول ایرانیان در زمینه ی طنز و لطیفه سازی و نکته پردازی مهارت خاصی داشته وهمانطور که می بینیم بیشتر اوقات لطیفه های خلق شده آنقدر زیبا و قشنگ پرداخته شده اند که به محض دریافت برای چند نفر ارسال می شوند چه پسندیده است که بتوانیم این جوانان خلاق  و مبتکر را شناسایی کرده  تا کارشان را ارج بنهیم و قدر دانشان باشیم

 

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 7:20 |
وزير

یک وزیری داخل ماشین نشست

کیف و گوشی دفتر و دستک بدست

کم کمک با شوفرش دمساز شد

باب صحبت بین آن دو باز شد

آن وزیر از ارز با رانده گفت

شوفر از گاز و کلاچ و دنده گفت

شوفر از فرسایش لاستیک گفت

شیخ از پیمان آتلانتیک گفت

آن وزیر از ارز گفت و از دلار

شوفر از نرخ بلیط لاله زار

گفت می دانی سقوط ارز چیست

یا پزشکان بدون مرز چیست

چیست اصل پادمان و پرتکل

چیست قانون جزا و جزء و کل

گفت ما را با سیاست کار نیست

کار مردان این قر و اطفار نیست

گفت با راننده ی خود آن وزیر

ای عزیز بی خیال سر به زیر

با سیاست هر کسی نا آشناست

حول و حوش نصف عمرش بر فناست

مدتی بگذشت از این ماجرا

آن وزیر از مسندش شد کله پا

مدتی را بی هدف در خانه بود

تا مگر پستی بگیرد زود زود

مثل خود را او فراوان دیده بود

طالع خود را چو آنان دیده بود

چون می آوردندشان از صدر زیر

یا معاون می شدند و یا سفیر

از قضای روزگار و بخت شور

همچنان از کار دولت ماند دور

مدتی در منزلش بی کار بود

فکر و ذکرش پاکت سیگار بود

عصر جمعه حول و حوش انقلاب

چرخ می زد در خیابان بی حساب

از قضا راننده را در راه دید

با وی از احوال خود گفت و شنید

گفت دیگر در بساطم آه نیست

بعد از این از هیچ کار اکراه نیست

قلب شوفر مهربان و صاف بود

خیر خواه وخوب و با انصاف بود

گفت دارم یک رفیق منعطف

صاحب یک خودروی " تهران الف "

با رفیقم ساعتی دیدار کن

بعد از آن با خودروی او کار کن

شیخ با راننده فرمود ای عمو

لطف داری تو ولی تصدیق کو

گفت تصدیق از اساس کار ماست

چون نداری کل عمرت بر فناست

 

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 7:4 |

به پرنده های بی پناه شهرم

 

 

 

پرنده،  باز هوس کرده بود باران را

کسالت شب «بجنورد» را خیابان را

 

تمام بی کسی اش را به سمت آینه ریخت

کشید سرمه دو انگور خیس گریان را

 

پرنده آمد و در رخوت غروب وزید

به باد داده کمی کاکل پریشان را

 

به جستجوی حضور همیشه گمشده اش

دوید فرصت ممنوع هر اتوبان را

 

غرور تا شده ای که کشیده بود به دوش

مدام ِ منتشر شهوت خیابان را

 

کدام لحظه؟ کدامین قفس؟ کدام؟ کدام….؟

به خانه می برد این پرسه های عریان را؟

 

پرندگان مهاجر، پرندگان غریب

پرندگان رها در شب زمستان را؟

 

پرندگان رمیده، پرندگان علیل

پرندگان فرو رفته در غم نان را؟

 

غرور انسان در کوچه ها سرازیر است

چه قدر واژه کم آورده این فراوان را!

 

*

 

خدا نشست و با پلک های ابرآلود

نگاه کرد حراج خودش و انسان را

 

به غربت شب «اورست» تکیه داد و گریست

خدا، خدا که هوس کرده بود انسان را!

 

یک شنبه صبح ، قهوه ی تلخ و تراس و کوه ، یک شنبه صبح ،

                                                                       نم

                                                                         نم

                                                                         اسفند

                                                                          روی دشت

در آسمان، تراکم یک فرصت سپید، تکرار ۷ بود که آهسته می گذشت

                                   ۷ ، ۷ ۷ ۷ ، ۷ ۷

                                      ۷ ۷ ۷ ، ۷ ۷

                                             ۷

تکرار بی نهایت این قیچی سپید ، هاشور تیره ای زده در نخ نمای دشت

 

جنگل ، نمای مه زده اش را وسط کشید ، جنگل ، جدال قیچی اعداد بود و مه

 

سیال غمگنانه ی یک بختک سیاه ، بر شانه های شرجی اسفند ، گشت و گشت -

 

در ناگهان ممتد یک شیهه ی زمخت ، باروت و سرب داغ ، فضا را مچاله کرد

 

تالاب ، در هجوم غژاغیژ غوک ها ، سرید در سکوت زمین ، لحظه ای پلشت

 

از آسمان مدام وزیدن گرفته بود ، بارانی از

                                                     تراوش

                                                            قیچی

                                                                 رسوب

                                                                        پر ...

۸، ۸ ۸ ۸ ، ۸ ۸

۸ ۸ ۸ ، ۸ ۸

۸

**

شاعر نشست ، قافیه ها را ردیف کرد، پایان بیت آخر امضاء ... ( نقطه چین )

 

خانم ، به خانه آمد " یک ۸ درسبد "شاعر ، کباب قیچی ، باران، غروب رشت

                                                                      ۸۲/۵/۱۰ رشت

** خوانش هر گروه از اعداد برابر با وزن یک مصراع است.

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 6:53 |

 

پنجه آتش

ازنگاهش ...

شرح یک واقعه باریدن داشت

نغمه هایش پرپروازاهورایی بود

آب می ریخت به آتشکده های دل مرغابی دشت

رخنه می کردبه اندیشه نجوای دروغین زمین

وگل ناله یخ درگلوگاه دوتارش

پنجه درپنجه آتش می بست

باتب ساقه باران روی تفتیده گلی سبز

وضویی می ساخت

پرده درپرده دوتارش

پرپروازپرستومی شد

درهیاهوی اساطیری اوای سفر

«طرقه»قاری دشت

ازپریشانی انگشتانش

به سحرخوانی دل هامی رفت

رخت ازدشت زلیخامی بست

پای درعلقمه غوغامی کرد

پنجه درزخمه گل هامی برد

«شور»درکاسه سازش می ریخت

ازفرات زمزمه می کردشقایق هارا

مثل یک قطره به جانبازی دریامی رفت

مرد...

شرم درشرم ناله های دل پردردش را

ازگلوگاه دوتار...

تابه دلشوره لیلا«هرایی»می زد

پشت هرپنجره تادشت «گل شروانی»

زخمه هایش غم شبگیر

به شب نامه «خان جان»می ریخت

بغض آوای دوتارش

وزن آوازقناری می شد

ونگاهش ...

سجده می بردبه سوگینه یک «طرقه»بارانی دشت

نغمه هایش ...

غم یک کوه

غم یک دشت فراخ

غم یک صاعقه درباغ

غم یک پوپک باران زده داشت

اودوتارش

سینه سوزخطبه غافله بود

یک قدم مانده به آفتاب تیمم می کرد

دورکعت عشق به سبزینه صحرامی برد

ازقنوتش ناله مدرسه درتب می سوخت

پشت هربتکده مامن می ساخت

«شروه»هایش ...

غزوه های دشت بی قافله بود

مرد...

پشت هرزمزمه جاری رود

در«هرای»دل سنگریزه دشت

وهبوط پرده «الله مزار»

زیرلب می نالید

که اگرروزنجابت هابود

ازگلوگاه دوتارش

رقص شمشیربه آوازقناری می ماند

وکبوتر...

روی گلدسته «شهامت»می خواند

خارهاهمه ازغنچه گل پرمی شد

وشکوفایی صحرا

به مهمانی دریامی رفت

اوکنده بازدوتارش ...

شرق یک باغت پرازچرخ اقاقی هابود

پرآوازرهایی...

پرنی نامه کوه

پردلشوره لیلا

پرتنهایی مجنون

پر«لو»

پر«لاری»

پر«خان جان»

پر«خان کلمیشی»

پریک قطعه به نام «گل شروانی »بود

اودوتارش

باده نوش ساقی عاطفه بود

مردمی دانست

پشت فردای دوتارش

عطردلشوره پونه

رقص دلتنگی باران

بوی نمناک زمین

حجم آوازگل سرخ

خیمه های روبه دریا

وسواری که سورچین نگاهش

روبروی گودی شرق تماشا

لابه لای سفرآینه ها

پی افسانه سیمرغ

پی آوازگل وسرب

یاپی خلق مقامی است

که هی های تب چوپان است.

 

 

شعرازآقای کریم شجاعی معاون فرهنگ واجتماعی شهرداری بجنورد

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 6:42 |

1.        ياجدّه سادات .

2.        ياحبيب ابن مظاهر.

3.        ياحجه ابن الحسن العسگري .

4.        ياحضرت رضا.

5.        ياحق .

6.        ياحسين .

7.        ياحسين مظلوم .

8.        ياحضرت معصومه .

9.        ياخداي ابراهيم .

10.       ياخيرالابرار.

11.       ياخيرالمومنين .

12.       يادگارپدرم .

13.       يادياران .

14.       يادياران سفركرده، بخير.

15.       يا،دهنده بي منّت .

16.       ياران همه رفتند.

17.       ياربّ العالمين .

18.       يارب به دلم، مهرعلي، افزون كن .

19.       يارب پريشانم مكن .

20.       يارب، كمكم كن كه حسودان دركمينند.

21.       يارب مپسندكه لوطيان خوارشوند.

22.       يارب نظــــــرتوبرنگـردد

            برگشتن روزگارسهل است .

23.       يارب ،نظر لطفي به ماكن .

24.       يارب ،نگهدارم تويي .

25.       يارهمدل، كجاست ؟

26.       يازهرا.

27.       يازهراي مرضيّه .

28.       ياساقي كوثر.

29.       ياساقي كوثر،علي .

30.       ياساقي لب تشنگان .

31.       ياسالارشهيدان .

32.       ياستارالعيوب .

33.       ياسرورآزادگان .

 

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 6:39 |

 

خاطرات سفروسفري كه خاطرات را زنده كرد

فرصتي شدتاسفري داشته باشم ازبجنورد به اسفراين – سبزوار- طبس – يزد- شيراز- استان هرمزگان- بوشهر- كرمان كه واقعاايران زيباست.

  *درپمپ بنزيني مشابه نام فيلم ‹‹م مثل مادر››نوشته بودند‹‹س››مثل ‹‹سرريز››،‹‹ب››مثل‹‹بنزين››،‹‹خ››مثل‹‹خيلي بد››است.

*به بندرلنگه رسيدم يادآقاي احمدعلي اسدپورافتادم كه درزمان دانشجويي باهم همكلاس بوديم روزي دوچرخه من راگرفت ازدانشكده (خيابان دانشگاه مشهد)تا‹‹ميدان شهداي››مشهدبره .درچهارراه شهدابااوروبروشدم ديدم پياده راه ميره پرسيدم دوچرخه راچكاركردي گفت ‹‹من اجازه گرفته بودم تاميدان شهدابرم چون اجازه نگرفته بودم كه بيشترازاون جابرم اين مسيرراپياده آمدم››.

*دوجوك مودبانه اي كه دراين مسيرقابل خواندن است تقديم مي شود:

اولي:من هرچه واردحافظه ام بشودمحال است فراموش كنم .

دومي :چنين نيست چون من دوسال پيش 100000تومن به تودادم ولي توفراموش كردي پرداخت كني.

اولي :اون واردحافظه ام نشده واردجيبم شده براي همين يادم نمياد.

مرد:درتهران بي غيرتي غوغامي كند.زن :چه طور؟

مرد:همه مردهانصف كرست زنشون راكندن ،بستن به دماغشون.

*سرمزارحافظ اين ابيات يادم اومد:

حافظ:

دوش ديدم كه ملائك درميخانه زدند

گل آدم بسرشتندوبه پيمانه زدند

قرن هابعد:ملك الشعراي بهار: 

درميخانه نبودبسته چراحافظ گفت

دوش ديدم كه ملائك درميخانه زدند

استادشهريار:

درميخانه نبودبسته ولي حرمت مي

واجب آمدكه ملائك درميخانه زدند

 

*مي گويندشش دخترزيباروي سرمزارحافظ نشسته بودندويكي گفت بياييدتفالي به ديوان حافظ بزنيم وببينيم اگرزنده بودباكداميك ازماهاازدواج مي كرد؟فال اين آمد:

شهري است پركرشمه وخوبان زشش جهت

دستم تهي است ورنه خريدارهرششم

*درشيرازمانكن هاي بسيارزيبايي رادرمغازه هامي شدديدوفكركنم تاسال هاي سال باديدن مانكن ها،اين خاطره درذهنم زنده شودروزي درنمايشگاه بهاره بجنوردكنارغرفه اي ايستاده بودم ومنتظربچه هابودم غافل ازاين كه دررديف چندمانكن قرارگرفته بودم خانمي حدود25سال به من رسيددوطرف كت من راگرفت لمس كردوبه مامانش كه كمي دورترواستاده بودگفت:مامان بياببين اين پارچه كت قشنگه كه درهمين حين متوجه شدكه من مانكن نيستم رنگ زردوجيغ بلندوخجالت كشيدنش وبلافاصله خنديدن مادرش وگفتن ‹‹خاك برسرت دختر››خيلي ديدني بود.

*وقتي به چهارراه زنددرشيرازرسيدم خاطره تلخي برا م زنده شد.

نوروزي بودكه بادانشجويان تربيت معلم به شيرازرفته بوديم ساعت 1بعدازظهربودوآماده حركت كه آژيرخطربه صدادرآمده وبلافاصله هواپيماي عراقي درآسمان شيرازديده شد.صداي ضدهوايي هاشهررامي لرزاندوهمه اين هواپيمارانشانه گرفته بودندكه درهمين حين انفجارهاي پي درپي صورت گرفت پس ازپايان وضعيت قرمزبه طرف چهارراه زندرفتيم اجازه عبورندادندباكارت شناسايي نهادنخست وزيري كه داشتم به محل نزديك شدم مغازه هاي داغون ،جنازه هاي متلاشي شده ،تنه نخل هاي بزرگ كه به دروديوارومغازه هاخورده بودندوحشتناك بودوازهمه دردناك ترخانمي بودكه گريه مي كردومي گفت :دخترم درحال وضع حمل است وبسياري ازاقوام درسالن انتظاربيمارستاني هستندكه داغون شده.

*ستاداسكان آموزش وپرورش شيرازبراي مسافران تسهيلاتي رافراهم كرده بودكه ديدني بود:

10پريزبرق اختصاص داده بودندبراي شارژموبايل هاي مسافران.

كفش واكس زن برقي .

چنددستگاه تلفن كارتي سياركه جلوي ستادمستقرشده بودند.

*دريزدوشيرازهررروزروزنامه اي منتشرمي شدكه به صورت رايگان دراختيارمسافران قرارمي گرفت كه دريزد‹‹بشارت نو››بسيارخواندني وجالب بود.دريزدنشريه كوچكي راازسوي قرارگاه حضرت سيدالشهدا(ع)سپاه منطقه يزدوسازمان ميراث فرهنگي وگردشگري استان يزدمنتشركرده بودندكه اين هم رايگان دراختيارمسافران قرارمي گرفت كه بانام ‹‹ميهمان فرهنگ ماباشيد››مزين شده بوددراين نشريه به 8خصيصه موجوددرفرهنگ يزدي هااشاره شده بودكه عبارت بودنداز:فرهنگ حياوعفت ،اهل عبادت بودن،درپي كسب علم ودانش گام برداشتن،به دنبال كسب حلال رفتن (وقتي مي پرسي كجامي روي مي گويندبه دنبال يك لقمه نان حلال)،رعايت حجاب ازسوي مسلمان يزدوزرتشتيان كه بيتي ازشاهنامه راآورده بودند:دروصف دخترافراسياب:‹‹منيژه منم دخت افراسياب

برهنه نديده سرم آفتاب ››   

قناعت ،صداقت ،نوع دوستي كه دررابطه بااين موضوع دومثال زيباآورده بودندالف:فردي ثروتش راوقف نموده بودتاسوتك گلي بسازندوبه بچه هاي يتيم بدهندكه قلبشان شادشودواحساس حقارت ودلشكستگي نكنند.ب:فردي مالش راوقف كرده بودتاكسي روزانه دركوچه هاحركت كندواگركثافاتي رادركوچه هامشاهده كردآنهاراجمع كندوياخاك رويش بريزدتامردم ازديدن آن ناراحت نشوند.موردنهم احترام به بزرگترهاكه سالمندان رامايه بركت زندگي مي دانند.

به سپيده دخترسه ساله ام قول دادم براش كيم باطرح موبايل بخرم كه درچندشهرپيدانكردم ودرهرشهرمرتب مي گفت :‹‹باباخانم باباخانم تودفتي (گفتي)بلام(برام) بستني موبايلي مي خلي چرانخليدي؟›› .باباكه به قولش عمل نكنه اصطلاح ‹‹ باباخانم›› هم زيباست.

*صدقه دادن درسفربراي بسياري ازمردم چيزعادي است وشايدبتوان گفت بهارصدقه دادن ،ايام بهاراست هروقت به صندوق هاي كميته امدادبرمي خورم اين خاطره برايم زنده مي شودكه فردي براي سفربه تهران رفته بوددرتهران هنگام سروته كردن اتومبيلش به صندوق كميته امدادي برخوردمي كندوصندوق راكج مي كندزنگ مي زندبه كميته امدادكه اگرخسارتي داردبپردازدكه مديون نباشدآدرس راازاومي خواهندوقتي آدرس رامي دهدمي گويندمادرآن نقطه صندوق نداريم ولي الان يكي رامي فرستيم فردي رامي فرستندتابررسي كندمي بيندصندوق ،شبيه صندوق صدقات كميته امداداست ولي متعلق به كميته امدادنيست بالاخره باتحقيق وبه اصطلاح امروزي كنترل نامحسوس متوجه مي شوندفردي 600تاازاين صندوق هارادرگوشه وكنارشهركارگذاشته وخودش هم آخرشب براي جمع آوري پول هامي رفته.

*باغ ارم يكي اززيباترين مكان هابراي بازديددرشيرازاست كناري ايستاده بودم تابچه هابرسندوحركت كنيم ‹‹دخترخانمي ››كه به احتمال قوي نه‹‹ دختر››بودنه‹‹ خانم››باسروگردن بازويقه بازتربادوربين دردست منتظركسي بودمردي رسيدگفت اگرممكنه ازمن يك عكس بگيريدمرددوربين راگرفت وخانم ژست گرفت وبه مرده گفت ازكمربالاعكس بگير.مردگفت كمرپايين توراكه من نه ديدم چه جوريه اگرخوب بودعكس مي گرفتم .دختره گفت :عكس بگيربريم ببين .عكس گرفتندورفتندكه آقاهه ازكمربه پايين خانمه راببينه كه برگردندعكس بگيره ياايدز.

*براي نمازبه مسجدبزرگي دركرمان رفتم كيسه هايي بانام وآرم مسجددوخته بودندبراي بردن كفش .كفش دزدي درمساجدگاهي صورت مي گيردبراي همين درمساجديك لنگ كفش رادرگوشه راست كفش كن ولنگه چپ رادرسمت راست كفش كن مي گذارم .خاطره زيبايي هم ازكفش دزدي دارم كه اقاي بشير.ر.ازهمكاران فرهنگي يك شب باكفش نويي واردمسجدشديكي گفت بشيرجان كفش هاي توراامكان داره بدزدندمواظب باش .گفت نه كي ميادكفش بدزده اونم ازتوي مسجد.بعدازمراسم كفش هاي اورادزديده بودند.يك دمپايي كهنه كه يكي پاشنه هم نداشت گذاشته بودندبشيربه ناچاراون هاراپوشيدوازمسجدرفت به اين نيت كه فرداشب ميام وكفش نويي رامي دزدم اگربه پايم اندازه باشه .بعدهاتعريف مي كرد:آن شب براي گذاشتن دمپايي هاوبرداشتن كفش نوبه مسجدرفتم تادمپايي هارادرجاكفشي گذاشتم يكي ازپشت سر،گردنم راگرفت وشروع به كتك كاري كردكه فلان فلان شده تودمپايي مرابرداشتي .تاتوضيح دادم كتك هاراخورده بودم . 

*برخي ازمردم درايام نوروزگردشگري به طريق پياده روي دارندو چقدرخوب است تورهاي پياده روي رونق بگيرندا لبته نه ازنوع كرمانشاهي آن .قبل ازتعطيلات عيدازمسافرخانه فروردين بجنوردزنگ زدندكه مردي پياده ازكربلاعازم مشهداست واين سفردهم اوست براي مصاحبه بااوراهي مسافرخانه شدم سيدي بودكه بايك گاري دستي كمي بزرگترازسبدهاي چرخدارخريدمغازه راهي سفربودخودش راحسيني معرفي كردوكارمندبازنشسته سازمان گردشگري كرمانشاه گفت :دخترم درسن 8سالگي سرطان خون گرفت وبه كربلارفتم ازامام حسين خواستم دخترم راشفابدهد20باربين كربلاتامشهدراپياده برم خدادخترم راشفادادواين سفردهم من است كه هرسفرحدود300000تومان هزينه برمي داردكه سازمان ميراث فرهنگي به من كمك مي كندپرسيدم .محل اسكانت شب هادركجاست؟ گفت مساجدبين راهي ،روستايي كه به من جابدهندولي ديشب رفتم به سه مسجدبجنوردكه راهم ندادندگفتم چرا؟گفت: كارت شناسايي نداشتم.پرسيدم چراكارت شناسايي نداري گفت:ترسيدم درحين سفردزدهابدزدند.بااين جواب به اومشكوك شدم مصاحبه راباچندسئوال به پايان رساندم وراهي دفترروزنامه شدم بلافاصله به من زنگ زدكه اگرميشه حتماباصداوسيماي بجنوردهماهنگ كنيدكه بيادازمن يك مصاحبه بگيره كه بيشتربه اومشكوك شدم .ازسازمان گردشگري وميراث فرهنگي وصنايع دستي بجنوردتلفن سازمان گردشگري كرمانشاه(باختران) راگرفتم پرسيدم شمافردي بااين نام كارمندبازنشسته داريدكه هزينه 20سفرپياده اوراقبول كرده باشيد.اعلام كردندنه چنين فردي كارمندبازنشسته ماست ونه سازمان چنين كاري راانجام داده است. اينم يك نوع كلاشي وكلاه برداري مقدس مآبانه.    

*ديوارنوشته هاي داخل دستشويي هاگاهي زيباست وخواندني .دريك دستشويي بين راهي روي ديوارروبرو نوشته بودندلطفاقبلاازهركاري سمت راست رانگاه كنيدبه سمت راست نگاه مي كرديدنوشته بودلطفابه سمت چپ نگاه كنيدنگاه مي كرديدنوشته بودبه سمت راست قدري بالاترازسرخوتان رانگاه كنيدنگاه مي كرديدنوشته بودسمت چپ ،قسمت بالاي سرتان رانگاه كنيدنوشته بود‹‹كارتوبكن چراهي سرتوبه چپ وراست مي چرخوني؟››دريك دستشويي نوشته بود‹‹كم كم چشات به نورمياد››يادش به خيرتودستشويي هاي جبهه نوشته بودند‹‹صدام رفتني است يك آفتابه آب بيشتربريزيد››

*گر فاصله ای هست میان من وتو
بردار به لبخندی _ بردار به پیغامی…
سلام _ آی نازنین
باز نامه دادم
نمیره قصه عشقت ز یادم
گذاشتی عمرتو پای دل من
نشستی پای حرفای دل من
نرنجیدی تو از امروز و فردام
نترسیدی که من این سوی دنیام
منو شرمنده کردی با محبت
که دیدار تو اسمش شد زیارت
خیال نکن که بی خیال
از تو و روزگارتم
به فکرتم به یادتم
زنده به انتظارتم
اون جورا که تو فکرمی
حس میکنم کنارتم
اون ور دنیا که باشی
خودم میام میارمت
تنها مگه میذارمت
غصه تنهایی مخور
تنها مگه میذارمت
ببین که چی به روزه _ این زندگیت آوردی
از وقتی دل سپردی
یه عالمه_ غصه خوردی
یادمه_غصه خوردی
موتو_ سفید کردی
روز تو_ سیاه کردی
تو با خودت عزیزم ببین_ که چه ها کردی ؟
خودتو فدای این عشق_ چه بی ریا کردی
تو که رفتی
پریشون شد خیالم
همه گفتند که من دیونه حالم
نمی دونن که این دیونه در فکر شفا نیست
که هر چی باشه اما بی وفا نیست….
خیال نکن که بی وفا از تو روزگارتم
به فکرتم به یادتم _ زنده به انتظارتم
اون جورا که تو فکرمی _ حس میکنم کنار
تم

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 16:51 |


Powered By
BLOGFA.COM