دكتركزازي محقق ،فردوسي شناس واستاددانشگاه مهمان ويژه نامه خراسان شمالي بودندكه به سئوالات ما دررابطه باتازش فرهنگي ونيازنسل امروزبه شاهنامه پاسخ دادند:
مي خواهيم ايراني بمانيم چاره كارچيست ؟ چراشاهنامه؟
پرسمان خوبي است شاهكارهاي ادبي درفرهنگ ماپرشماراست مارازنامه اي سترگ مانندمثنوي مولاناداريم ديواني ستبرهمچون ديوان شمس درفرهنگ ماآفريده شده است كه خم خانه مستي ها،نامه شوروشيفتگي وسرمستي است، بوستان سعدي داريم كه اندرزنامه اي است درگونه خودبي همانندغزل هاي سعدي ،غزل هاي حافظ ،چامه هاي خاقاني چارانه هاي خيام،پنج گنج گنجورگنجه سخن نظامي وسخنوران ديگري هماننداوداريم.
مامي توانيم براين شاهكارهابنيان كنيم يابرهرهنجارروپديده اي ديگرفرهنگي ،اما،امايي بزرگ ،آنچه شاهنامه راازاين شاهكارهاجدامي داردياازهردستاوردي ديگرفرهنگي اجتماعي براي ايراني ماندن بايدبدآن چنگ درزنيم اين است كه درهمه آن شاهكارهاوديگرويژگي ونمودهاي فرهنگ ايراني، مابازتاب هايي، پاره هايي ازفرهنگ ومنش ايراني رامي بينيم تنهاشاهكاري كه اين منش وفرهنگ درآن به يكبارگي بازتافته است ،درهمه هستي وچيستي ،آن شاهنامه است. شاهنامه، نامه سرگذشت تيره هاي ايراني است هرمردمي كه چونان ايراني دراين سرزمين زيسته اند، نشاني، نمودي درشاهنامه دارند.شاهنامه نامه هزاره هاست .هزاره هاي تاريخ وفرهنگ ايراني دراين درياي بيكرانه خيزابه واربريكديگرمي غلتندآنچه مادرآن شاهكارها مي بينيم اگرفراخ بنگريم ازسويي وازسويي ديگرژرف وگوهرگرايانه وپديدارشناختي ،به راستي ازشاهنامه مايه گرفته است وستانده شده است آنچه درآن شاهكارهاست گزارش وگسترشي است ازآنچه به گونه اي نهادين ونهاني درشاهنامه ازآن پيش به دست داده شده است .
آن سالاران سترگ سخن ازخوان فردوسي توشه برگرفته اند؟
آري فردوسي اوستادان استاد سخن فارسي است هركدام ازآن سالاران سترگ سخن راشمابنگريد برخواني نشسته است كه فرزانه توس، دربرابراوگسترده است .شاهنامه 100مولاناست كسي كه به 100مي رسدخواه وناخواه 70،80،90وهرشماري ديگررادردسترس خواهدداشت .
دربرابربمباران فرهنگ ها ودرياي آگاهي امروزچه اختياري داريم؟
ما،دردرياي آگاهي بدون آن كه بخواهيم وبدانيم فروافتاده ا يم ورهاشده ايم كسي كه دردرياست بناچاردرآن شناوراست لغزان است دستخوش خيزابه هاست. آگاهي مارافروگرفته است اين آن آزموني است كه ماهرگزازاين پيش نداشته ايم آن پرسماني است كه دراين روزگارباآن روبروشديم آن نازشي است كه درپيشينه وتاريخ وفرهنگ نمودونشاني ازآن نمي توانيم ديد.آگاهي مي تواندخجسته، سودمند،افزاينده باشدبه همان سان مي تواندگجسته ،زيان بار،كاهنده باشد.ماآگاهي رابرنمي گزينيم ،همان داستان آشناست.
جايگاه مادراين دهكده جهاني ،كجاخواهدبود؟
مادردهكده جهاني به سرمي بريم ده نشينان خواه ناخواه، يكديگررامي شناسندازهرآنچه درسراي آن ديگري مي گذردآگاهنددركوي وبرزن يكديگررامي بيننداين ويژگي دهكده است چون جايي خرداست.
بايددرآن دهكده يكي ازده نشينان بشويم ؟فرهنگ آن دهكده رابپذيريم ؟يادرآن دهكده باهمه تنگي وخردي كه يافته است كويي ويژه براي خويش بسازيم ؟
درگذشته، درشهرهاي بزرگ دست كم ،كوي هاوبرزن هاداراي هستي وچيستي فرهنگي بودنديعني كويي درشهرباكويي درشهري ديگريكسان نبودحتي اين دگرگوني درهنجارهاي بروني هم بازمي تافت چگونگي مهرآذري يامعماري اين كوهي هايكسان نبود.كوي نشينان جامه هايي ديگرسان دربرمي داشتندخوان و خوراكشان با كوي ديگريكسره همانندنبوداماامروزشهرهاي ما،نه تنهاآن گونه گونه اي ورنگارنگي راازدست داده اندباشهرهاي ديگر يكسانندبسياري ازشهرهاآن چنان است كه اگرشمابدان شهردرآئيد،نام شهرراندانيدمي انگاريدكه هرشهرديگرمي تواندبود.آيابايدآنچه بركوي هاي شهرهاي مارفته است وبرشهرهاي كشورمان، برايران ماهم برود؟درآن دهكده جهاني ماهم مانندديگراني بشويم ياآن كه كويي درآن دهكده، دربهترين وزيباترين بخش ،ازآن ما ايرانيان باشد به گونه اي كه ديگرده نشينان، برمارشك ببرند.بيايندآن كوي راكه ازآن ايرانيان است بنگرندازآن نمونه بسازندمامي توانيم بي گمان درآن دهكده چنين كويي داشته باشيم .
اگربخواهيم درآن درياي آگاهي روي پاي خودبايستيم وخيزابه هارابه ريشخندبگيريم بايدپايگاهي بجوئيم كه بتوانيم برآن بايستيم وبالابرافرازيم وسرازميانه درياوخيزابه هابه درآوريم آن پايگاه شاهنامه است .داستان پسندونوجويي وگزينش و ازاين گونه نيست .داستان ماندن ورفتن است .
برسردوراهي قرارگرفته ايم ؟
من سخن پهلواني رادوست مي دارم شاهنامه مي خوانم آن ديگري سروده هاي رامشي رادوست داردغزل هاي سعدي وحافظ رامي خواندآن سه ديگردل بسته بزم نامه است يكي ازگنج هاي پنج گانه نظامي رامي خواندداستان ازاين گونه نيست مابرنمي گزينيم زماني مي توان برگزيدكه دست كم دوگزينه داشته باشيم مايك گزينه بيش فراپيش خويش نداريم .اگرمي خواهيم چيستي وهستي فرهنگي ومنش خودراپاس بداريم بايدبه جهان شاهنامه بازگرديم چاره اي ديگرنداريم
برخي مي پرسندمادراين روزگارچه نيازي به شاهنامه داريم ؟آياشاهنامه مي تواندپرسش ها ي امروزينه ماراپاسخ دهد.گره ازدشواري هايي كه دراين زمان باآنهاروبروهستيم بگشايد؟
پاسخ كوتاه ما به ويژه دراين روزگاركه روزگاري پرآشوب، بي فرياد،روزگارگسستن هاوازخودبيگانگي هاست بيش ازهرزماني ديگربه شاهنامه نيازداريم مادرروزگاري مي زي ايم كه هردم درآن برسردوراهه اي خواه ناخواه مي ايستيم آن دوراهه اين است آيادرچنين روزگاري مي بايدايراني بمانيم يانه ؟اين بنيادي ترين پرسمان ماايرانيان است درروزگاري چنين ،آينده مابازبسته است به پاسخي كه بدين پرسش مي دهيم زيرامي دانيم كه سرنوشت ما،سرگذشت ماست كه شالوده مي ريزدورقم ي زنددرست است كه گاهي مي انگاريم خودمازمينه رابراي آنچه آن راسرنوشت مي ناميم فراهم مي آوريم امابه راستي سرنوشت ماچه فردي چه جمعي برسرگذشتگمان استواراست پاسخي كه مابه اين پرسش مي دهيم به اين نكته بازمي گرددزيراسرگذشت ما،درشاهنامه ،درنمودوپيكره راستين ويك باره خودآورده شده است ماامروزباتندبادهاوتازش هاي فرهنگي روياروئيم. نبرددرروزگارما،نبردفرهنگ هاوانديشه هاست فرهنگ بيگانه وتازشگررسانه اي، به هرسوي دامان مي گستردهيچ بندي ،هيچ بازدارنده اي هيچ بارويي هرچندستبروستوارنمي توانددربرابراين تازش تاب بياوردزيراتازش فرهنگي به ياري فن آوري نوبردوش موج هابه هرسوي راه مي بردحتي تاگوشه گوشه خانه هاي ماراه مي تواندجست يا مادربرابراين تازش كه تازشي است نوآئين، بي پيشينه، فرومي ريزيم درهم مي شكنيم وامي دهيم به دنباله اي وابسته اي براي اين فرهنگ بيگانه تازنده ،دگرگون مي شويم ياآن كه به همان سان كه دردرازناي تاريخ خودهمواره دربرابرهرتازشي ايستاده ايم دربرابراين تازش هم به هرپايه اي نيرومندونوآئين باشدخواهيم ايستاد.
باانتخاب هريك ازاين دوراه چه سرنوشتي خواهيم داشت ؟
آن گزينه نخستين مارابه همان سرنوشت وسرانجامي خواهدرسانيدودچارخواهدآوردكه بسيارسرزمين ها،مردمان، بدان دچارشدندسرزمين هاومردماني كه پيشينه اي ديريازدرتاريخ داشته اندآن مردم امروزآن پيشينه رابايددركتاب هابخوانندودرديرين كده هاوگنج خانه هاي فرهنگي وموزه هابجويندبه سخن ديگر،اگرماآن راه رابرگزينيم فرزندانمان، نوادگانمان ،پسينيان مابدان نخواهندنازيدكه ايراني اند، دراين سرزمين سپنداهورايي زاده اندوزيسته اندوبخت آن رايافته اند كه دراين خاك پاك تابناك سربربالين خا ك مي نهندمردماني خواهندبوددروا،رهاشده درجهان، بي ريشه مانندكسي كه دستخوش تندباداست من بي گمانم كه هيچ ايراني اين گزينه رانمي پسنددمي خواهدازراهي ديگركه پيش روي ماگشاده است برود.
قهوه خانه ها ازمراكزي بودندكه دررويكردمردم به شاهنامه نقش داشتندچقدرآن هارااثرگذارمي دانيد؟
درگذشته كودك ونوجوان ايراني همراه باپدربه قهوه خانه مي رفت قهوه خانه ،جايي بودكه مردم درآن گردمي آمدندداستان گوي،داستان هاي شاهنامه رامي گفت كودك مي شنيدبه شورمي آمدبدان داستان دركشيده مي شد ، به پيرامون خودمي نگريست نگاره هايي رامي ديدكه نگار گرازرخدادهاي داستان شاهنامه كشيده بودوبرديوارهاي قهوه خانه آنهارامي آويختندازپدرمي پرسيدداستان چيست چراآنجاكه داستان گوي مي خواست ازمرگ فلان پهلوان يادكندگلريزان كردنداورابازداشتندكه داستان راپي بگيردآنجوان برومندرخشان روي كه آن مردژنده ي تهم ، باخنجر بران جگرگاه اورامي شكافدكيست ؟پدرپاسخ مي گفت: اوسهراب است آن مردهم پدراورستم است جوان بدين شيوه راه به جهان شاهنامه مي بردجهان شاهنامه، جهان ايراني است جوان خودرامي شناخت.
آياامروزهم قهوه خانه ها مي توانند دربرابرتازش امواج رسانه اي كارايي داشته باشند؟
امروزقهوه خانه هاآن كارايي راندارند.رسانه ها، جاي قهوه خانه وهرانجمن ديگر ازآن گونه راگرفته اندچگونه شاهنامه رادوباره به ميان مردم ببريم ؟چاره اي نيست ازهمين رسانه هابايدبهره جست .رسانه ،تيغ دودم است هم زهراست هم پادزهر،هم كاهنده است هم افزاينده .بسته به اين كه چگونه ازآن بهره مي بريم.‹‹ چاره گژدم زده كشته كژدم بود››اين داستان پارسي كه ازسروده اي منوچهري ستانده شده است رازي شگرف درفنون گفتگوداردهميشه پادزهرازگونه زهراست شمااگرنمي توانيدپادزهري راازچيزي جزآن زهربسازيد اگررسانه هازهراگين اندكه هستندپادزهرشان رابايدازخودآنهاستاند.ماامروزنمي توانيم به شيوه هاي كهن ،جهان ايراني راكه همان جهان شاهنامه است بگسترانيم بشناسانيم داستان گويي ونقالي راماارج مي نهيم اماچونان پديده فرهنگي ،مانندبشقابي از چندين سده پيش، كه چون كمياب است ماآن رادربهترين جاي خانه خودمي نهيم به هرشيوه اي آن راپاس مي داريم كه مباداخراشي به آن بيفتدماازآن بشقاب بهره نمي بريم كاركردي نداردپديده اي فرهنگي است ازاين روي گرامي است. داستان گويي يانقالي به آن بشقاب مي ماندشمانمي توانيدامروزبه ياري نقالي شاهنامه رادردامان ذهن ايرانيان به ويژه جوانان بيفكنيدبايدازابزاري نوبهره برد.
چه بايدكرد؟
چاره اي نيست برپايه داستان هاي شاهنامه مي بايد«پويانموده» ساخت. هنرپويانمايي راآنجابه كارگرفت .فيلم هاي بلندساخت اين داستان هارابه نمايش درآوردبه شيوه داستان هاي نگارين، آنهارافراپيش ديدگان نوجوانان ايراني نهاداين راه وروشي است كه مي بايدامروزدرپيش بگيريم اگرچنين شد بيم وباكمان ازهيچ تندبادي ازهيچ تازشي فرهنگي نيست آن زمان آن بازدارنده دردرون ماپديدخواهدآمدوآسيب ناپذيرخواهيم شدچون خودرامي شناسيم چون مي دانيم كه بزرگترين گنجينه ما،ايراني بودن وايراني ماندن است ماامروزبيش ازهرروزگاري ديگرنيازداريم دست دردامان شاهنامه بزنيم.
بسياري شاهنامه رانامه شاهان مي دانندآياچنين است؟
ازشاهنامه بارهاگفته اندونوشته اندونوشته ايم كه نامه شاهان نيست يكي ازازآن اندك نامه ها،شاهكارهاي ادبي كه شاهي درآن ارزش نيست، شاهنامه است فريفته نام نبايدشد.هرگزفردوسي كسي راتنهاازآن ديدكه شاه است نمي ستايدشاهي درشاهنامه ارزش نيست هم ازاين روست كه استاد،هرزمان شايسته بداندشاهي كم خرد،سبكسار،مانندكيكاوس راكه همواره براي ايرانيان رنج ودشواري پديدمي آوردكوبنده ،ويرانگرمي نكوهد. داستان رستم وسهراب رابي گمان بسياري خوانده اندآنجا گفته مي شود:
«به نزديك اين شاه ديوانه رو»
اين لخت، درادب فارسي بي ماننداست هنگامي كه كتايون ازنافرماني اسفنديارخشمگين است هرچه اورااندرزمي كندكه به «مرگ جاي زابلستان» نردواونمي پذيردمي گويد:
«كه نفرين براين تخت واين تاج باد براين شوروبيدادوتاراج باد »
فردوسي همه خشم خويش رادربيت هايي ازاين دست برخودكامان سياه نامه، برشاهان دروغگوي دژم فروريخت چگونه شاهنامه ، نامه شاهان است؟ اين بيت هاروزگاري سروده شده است كه براي ديگرسخنوران شاهي ارزش بوده است.مودود،مسعوديامحمود باشد،براي آن سخنوران يكسان است هركس شاه است، ارزشمنداست براي همين بود200بنده زرين كمردرپي فرخي سيستان مي رفتند.چامه سرايي گمنام ازري به نام «غزايري» كه چامه اي درستايش محمودسروده بودازدهش هاي اوبه فغان آمدبس ،بس كردكه نفرست كه بااين ارمغان هاوپاداش هانمي دانم چه كنم .
خاقاني چندسده ازان پس برعنصري رشك مي بردمي گويد:
شنيدم كه ازنقره زدديگدان ززرساخت آلات خوان عنصري
نه تحقيق گفت ونه زهدونه پند كه حرفي ندانست ازآن عنصري
افاضل شناسندچون من نبود بزرگ آيت وخرده دان عنصري
شمامي نگاريداستادنمي توانست ازدهش محمودي برخوردارشود؟اوكه ده هابارتواناترازاين سخنوران درشاعري بود.شاهي براي فردوسي ارزش نيست چون فردوسي ايراني آرماني است نمونه برترين درايراني بودن است .
بنابراين منش فردوسي به عنوان يك ايراني آرماني درشاهنامه نموددارد؟
درست سخني است ، تنهاشاهنامه نيست كه نامه فرهنگ ومنش ايراني است بلكه فردوسي هم نمونه برترين اين منش وفرهنگ است فردوسي وشاهنامه درهم تنيده اندبه دوروي سكه مي ماننداگريكي نباشدسكه ازسكه گي خواهدافتاد.
آياكسي ديگرتوان آن رانداشت كه شاهنامه رابسرايد؟
هرسخنوري جزفردوسي شاهنامه رامي سرودشاهنامه آنچه هست ،نمي توانست بوداگرفردوسي هم جزشاهنامه رامي سرود،فردوسي نمي شد براي همين است كه رستم، هنگامي كه به پايمردي ،گودرزكه پيري بشكوه بوده است خشم خودرافرومي نهدوبه بارگاه كاووس بازمي گرددمي گويد:كه من ازتو،به شرط ،فرمان مي برم اگردادگربودي مزداپرست ،آزادمنش ،راست كردارازتوفرمان خواهم برد وگرنه دربرابرتوخواهم ايستاد.شاهنامه، نامه شاهان نيست نامه پهلوانان است نامه داد،مردمي ،آزادگي ،خداپرستي وهمه ارزش هاي والاي انساني است اگرفردوسي كيخسرورا مي ستايدنه براي آن است كه شاه است ازآنجاست كه ستودني است فردوسي شهريارآرماني ايران است انسان كامل است آن گونه كه نهان گرايان روزگاران پسين مي نامندپاك مي زايدپاك مي زيداماپاك نمي ميردزنده به مينومي رود.
شاهنامه ،نامه شاهان نيست، نامه پهلوانان است چون نامه پهلوانان است بنابراين نامه مردم است. داستان درروزگارماازديدمن اين است بيهوده نيست كه ايرانيان فردوسي رابر كشيده اندواورادربرابرخودكامه اي چون محمودغزنوي ايستادانيده اند.
شمابارهافردوسي رارستم سخن ناميده ايدچرا؟
درتاريخ سيستان داستان راخوانده ايدهنگامي كه شاهنامه رابرمحمودخوانده اندگفت:« شاهنامه خودچيزي نيست مگرحديث رستم ،اندرسپاه من صدچون رستم هست».
فردوسي گفت: ندانم كه درسپاه خداوند(سلطان)چندچون رستم هست امااين دانم كه تاجهان آفرين، جهان آفريد،سواري چورستم نيافريد.اين بگفت وازبارگاه به درشد.چندي پس ازآن بودكه محمودپاسخي سخت ودندان شكن بدوداده است گفت: اين مردك به تعريض مرادروغ زن خواندببايدكشت.اگرگفته شده رستم دربرابرمحمودغزنوي ايستاده است آگاهانه گفته شده است.
فردوسي رستم سخن است . درروزگاري كه به گفته پيرهژيربيهيق ،كه خراساني است محمودانگشت درجهان دركرده بودرافضي وقرمطي مي جست هنگامي كه مي يافت بردارمي كردفردوسي درديباچه شاهنامه بي هيچ پرده وپروا،بي هيچ بيم وباك مي گويد:
براين زادم وهم براين بگذرم چنان دان كه خاك پي حيدرم
فردوسي همه خشم خودرادربيت هايي ازاين دست برخودكامان سياه نامه وشاهان دروغين دژم فرومي ريزدچگونه شاهنامه، نامه شاهان است اين بيت هاروزگاري سروده مي شده است كه براي ديگرسخنوران شاهي، ارزش بوده است.
نظرشماراجع به خاورشناسان كه درموردايران مطالعه داشته اندچيست؟
خاورشناسان ،ساليان سال زندگي خودرادركارشناختن وشناسانيدن ايران كرده انديك نمونه برجسته وهم روزگار،دانشمندنامدارفرانسوي «هانري كربن» است كه چندين دهه اززندگاني خودرابدان ويژه داشت كه سرگذشت انديشه جهان شناختي ايراني رابنويسددر4جلدستبرشاهكاري نوشت جهان بيني فرزانگان ايراني شيعي رانوشت نام كتاب او‹‹اسلام ايراني›› است. بخشي ازفرهنگ ما را،همان نيرانيان ايران دوست برماآشكارداشته اندكه جاي سپاس دارد.
نيرانيان فيلم 300راهم ساختندنظرتان راجع به اين فيلم چيست ؟
بگذاريدفيلم هايي مانند300بسازندمگرخورشيدرامي توان به گل اندود؟آن كم انديش كه گل به سوي خورشيدمي افشاندنه تنهاكمترين تيرگي برخورشيدنخواهد نشاند. گل برسروروي اونشانده مي شود.
دروغ ها رابه ياري فن آوري رسانه اي به سخني روزانه وپيش افتاده دگرگون كرده اند. هرچندكه پايدارنخواهدبودامابه هرروي اثري خواهدنهاد،آشوبي برخواهدانگيخت،دلي راتيره خواهدكرد.ماماننددگرمردمان نيازنداريم بزرگان ديگرسرزمين هارابه خودبازبنديم مادرهرزمينه اي ازانديشه ودانش به بسندگي نامداراني داريم كه درجهان كه مي درخشندامابايداين نامداران رادربرابرچشم جهانيان بنهيم بايدنخست خودباوركنيم كه چنين نامداراني درفرهنگ وتاريخ وادب ايران زمين مي درخشندهنگامي كه، ازدرخشندگي آنان به خيرگي دچارشديم ديگران رابه خيرگي خواهيم كشانيد.مانيازي نداريم كه به دروغ خودراوالاوگرانمايه وسرافرازوبرترازديگران بنمائيم كه به راستي هستيم پايگاه مابراي رسيدن به اين شناخت چيست براي رسيدن به آن بيداردلي وخودآگاهي تاريخي كه ناگزيرروزگاراست شاهنامه است 100مولاناست كه فرمود:
نام احمدنام جمله انبياست چون كه 100آمدنودهم پيش ماست
برپايي نشست هايي براي بزرگداشت بزرگان ادب ايراني چقدرمفيداست؟
برپايي بزم هايي ازاين گونه هرچندتلاشي است بسيارخرددربرابرسترگي كاري كه مي بايدكردمايه اميدواري است اگرآغازي بشودبراي پويه اي فرهنگي. آن خودآگاهي پديدآمده است مي ژكندمي نالندكه جوانان امروزايراني ازگذشته خودگسيخته اند.شايدچنين بوده است امانشانه هايي ازاين خودآگاهي درجامعه كنوني ماديده مي شودهركدام ازبزرگان ونامداران ايران درسال شمار،ماروزي دارندروزي كه بهانه اي براي انديشيدن براي آنهاست .
باتوجه به اين كه دربزرگداشت مشاهير فراواني به عنوان سخنران ياميهمان حضورداشتيددركدام آئين شوروشوق جوانان رابيشترشاهدبوديد؟
درهيچ روزديگر،روزسعدي،روزعطار،روزخيام،روزمولانا،آن هنگامه وشوروشراروتب وتابي فرهنگي راكه درروزهاي فردوسي درپهنه ايران مي بينيدنمي توانيدديد. ادب ايراني برفروتني وخودشكني استوارشده است سال 84به خواست كسي آمارگرفتم ازسخنراني هايي كه درآن سال انجام داده بودم اين رابرهاني مي كنم براي آنچه گفته ام . آماري كه درآن سال گرفتم ،نخست مايه شگفتي خودمن شدكه 42سخنراني ايرادكرده بودم 2سخنراني دركشورهاي ديگر4تا5سخنراني درتهران آن ديگر،درشهرهاي ديگركه نودوچنددرصددرباره شاهنامه بودكه بيشينه آن راهم جوانان سامان داده بودند.
جوان ايراني امروزمي داندچاره اي نداردجزاين كه برخويشتن بازگردد. شاهنامه رابشناسدكسي كه جهان شاهنامه رامي شناسدجهان ايراني رامي شناسدوآنچنان به آن دل مي بنددكه ايراني رامي شناسدفسون زده آن مي شودكه نمي تواندآن رافروبگذارد.
بنابراين پيروزي ايرانيان برتازش فرهنگي رانويدمي دهيد؟
كارباهمه دشواري آسان است چاره ماچيست يك سخن بيش نيست باشناختن جهان شاهنامه كه جهان ايراني است خودرابشناسيم.رازماندگاري ايران اين نازش هاست اين تازش هاتوان هاي خفته مارابه كرداردرآورده است روايي وپويايي به وجودآورده باهرتازشي فرهنگ خودرانوكرده ايم .هرتازشي گونه اي نوزايي فرهنگي رادرايران پديدآورده است دربرابراين تازش سهمگين رسانه اي هم ماايرانيان به نوزايي فرهنگ دست خواهيم يازيدخداي ايران هم باماهمراه است آنچنان كه هميشه بوده است.