یک قطره اشک
برنامه صبحگاه در حال برگزاری بود و دانش آموزان در صف ایستاده ، که ناگهان همهمه دانش آموزان مرا متوجه صف کلاس سومی ها کرد. با سرعت خودم را به انبوهی از دانش آموزان رساندم که گرداگرد هانیه ، دانش آموزان نقش بر زمین شده، ایستاده بودند تا کسی کمکی کرده و او را روی پا آورد . با زحت فراوان و همکاری چند دانش آموز ، هانیه را به دفتر منتقل کردیم . دقایقی تلاش برای بهوش آوردن با پاشیدن آب به صورتش به نتیجه نشست و لحظاتی استراحت تا حالش عادی شود .او سابقه بیماری خاصی ندارد و کنکاش برای علت یابی مشکل او، مرا به پرسش در مورد ناهاری که خورده وامیدارد و ناهار دیزی و آبگوشت ، نباید مشکلی میداشت اگر ما معنای درست دیزی آبگوشت را می فهمیدیم .آری ،ناهار امروزشان مخلوط آب ، روغن ، رب و زردچوبه که در خانه محقر آنها یک غذای رسمی است . این را بعد خواهر زاده هانیه که در کلاس اول بود گفت و تازه متوجه شدم مشکل کجاست ! و چه سخت و درد آور است شنیدن و دیدن این واقعیات تلخ در جامعه ما.و امروز نام خانواده هانیه درلیست خدمات پنهان مدرسه ما قرار می گیرد . تا شاید ...
ازوبلاتگ شطحیات
