لبخندقشنگي داري
باتوجه به این که عازم مسافرت هستم شایدهفته آینده نتونم مطلبی دروبلاگ بگذارم ازهمه عزیزان تا... خداحافظی می کنم .تقدیم به روح لطیف واحساس پاک تمامی شما.
امروزپليسي ازمن كارت مالكيت اتومبيل وگواهي نامه خواست وقتي تقديم حضورش كردم كمي بادقت نگاه كردوگفت :«چه لبخندقشنگي داريد»وگواهينامه رابرگرداند.تشكركردم وبه راه خودم ادامه دادم راستي مي دونيدچرالبخندقشنگي توي عكس گواهينامه ام ديده ميشه ؟بذاريدداستانش رابراتون تعريف كنم .مدتي قبل براي تعويض گواهي نامه نيازبه ارائه عكس جديدداشتم . درصف نانوايي ايستاده بودم چشمم به تابلوي عكاسي دورميدان افتادگفتم بهترين فرصته كه بعدگرفتن نون به عكاسي مراجعه كنم وازعكاس باشي بخوام عكسي ازمن بگيره بعديك ساعتي ايستادن صداي آقاي نانوامثل بمب توگوشم صداكردكه :«كسي توصف نايسته به جز2نفركه سرصف هستندبقيه تشريف ببرند».واردعكاسي شدم وهمچنان كه علت مراجعه وگلايه ازوضع صف طولاني نون راتوضيح مي دادم جناب عكاس باشي مرابه آتليه فرمودند:«هروقت آماده شديدزنگ بزنيد».چون عجله داشتم گفتم :«آماده ام»عكاس باشي محترم فرمودند:«چندلحظه منتظرباشيد»گوياايشان آماده نبودند.تاآمدن ايشان چندلاخ شويدباقي مانده درسرراه بارديگرجاروكرده ونگاهي به دوروبرانداختم .ازاون دوربين هايي كه عكاس كله اش راداخل پارچه سياه مي كردوحتي ازدوربين لوبيتل هم خبري نبودآنچه ديده مي شددوربين ديجيتالي ودكورونورافكن كهاي جديدبود.بالاخره جناب عكاس باشي تشريف آوردندوخواستندكه لبخندي بزنم تاعكس بگيرندهنرپيشه تئاترنبودم كه نقش بازي كنم هرچه فكركردم به چه چيزي بخندم يادم نيومد عكاس گفت :«تصوركن اول برجه حقوق گرفتي ،لبخندبزن »به عكاس گفتم ماكارمندجماعت يابه عبارتي «كاربند»هادرماه 4هفته داريم به نام هاي هفته «فراغت»،«قناعت»،«فلاكت»و«هلاكت»گفت :«بارك ا...به هفته فراغت فكركن كه جيبات پرپوله ووضعت توپه ،شايدبتوني لبخندي بزني»گفتم :«فراغت يعني فارغ شدن ازدست طلب كارها،صاحب خانه ،پرداخت قبض آب ،برق ،گاز،تلفن و...كه روي هم اين قبض هاچيزي ازقبض روح كم نميارند».گفت :«به يك رقم ازفيش حقوقت فكركن تصوركن كه اگرزيادبشه يالااقل 3برابربشه چي ميشه ؟»فيش حقوقم راازجيبم درآورد به مبلغ حقوق كه نمي توانستم فكركنم چون دوبرابرشدنش امكان پذيرنيست به رقم دوم فكركرم كه نوشته بودكمك هزينه عائله مندي 127هزارو120ريال تصوركردم اگر3برابربشه ميشه حدود38هزارتومان بااون فقط ميشه براي عيالات متحده يك كفش خريدكه بتونه يك سال بپوشه هنوزتواي فكروخيالات بودم كه يادم اومدشب عيدي كفشي برايش خريدم به 12هزارتومان كه دوماه بيشترنتونست بپوشه وپاره شدوقتي بااعتراض به فروشنده گفتم : «12هزارتومان دادم كه كفش درعرض 2ماه پار شه ؟»نگاه عاقل درسفيهي كردوگفت :«12هزارتومن دادي به كفش كه يك سال بپوشي كفش 12هزارتومني راعيالت دوماه پوشيده بايدازش تشكركني كه ماه اول كفش پاره نشده»به مبلغ كمك هزينه اولادكه براي 2فرزندم پرداخت ميشه نگاهي انداختم ديدم مبلغ 50848ريال است تصور3برابرش كه غيرممكن بوددرعدد2ضرب كردم ديدم اگربشه 12هزارتومن چي ميشه باهاش خريد؟ديدم اين رقم هالبخندنشان كه نيست اشك افشان هم هست .ازخيرخنديدن به فيش حقوق گذشتم كه عكاس باشي گفت : «به عروس كردن دخترت يادامادكردن پسرت لحظه اي فكركن».لحظه اي فكركردم وهزيه عاقد،تزئين ماشين عروس ،خرج آرايشگاه ،خريد،هزينه مهماني ،فيلمبرداري و...ازجلوي چشمانم چنان ردشدندكه انگارگوريل انگوري وشرك و...دارندرژه مي روند.اين تصورهم لبخندي ننشاندكه هيچ ،بلكه ضربان قلب آن قدربالارفت كه براي جلوگيري ازسكته ناقص ازفكركردن به آن خودداري كردم .عكاس باشي كه حوصله اش سررفته بودگفت : «يعني درزندگي چيزخنده داري نداري ه به آن بخندي ؟لااقل چندتاجوك درذهنت بازكاوي كن شايدلبخندي برلبت بنشينه تامن برگردم».عكاس باشي راشاگردش صداكردوبيرون رفت هرچي توي گوشي همراه گشتم دوتاجوك بامزه پيداكنم نبودكه نبود.عكاس باشي باشاگردش كه ازگرفتن نون برگشته بودداشت بحث مي كردويك دفعه عكاس باشي باتكرارعبارت «يافتم ،يافتم»ولحظه اي سكوت واردآتليه شدوپشت سرش شاگردش درحالي كه دردستش نايلون سياهي بود باسلام واردشد.عكاس باشي گفت :«من نون گرفتم وشاگردم هم ازاون طرف شهردوباره نون گرفته اگرمي خواهيداين پنج تانون راكه شاگردم گرفته به شماتقديم كنم.باديدن نون هاكه ازداخل نايلون بيرون آوردتامن ببينم ازشادي لبخندي زدم وهم زمان نورفلاش عكاس كارراتمام كردواون لبخندتاريخي ثبت شد.»شمااگربخواهيدعكس بالبخندبگيريدبه چه چيزي خواهيدخنديد؟
