*دستهای کوچکش راتوی دستم گذاشتم.دلم هری ریخت یک حس خوب پیچید توی تنم.
انگار دنیا مال من بود.پسرکم داشت راه می رفت.
خندیدم انقدر با حوصله کنارش راه رفتم تا تونست بدود.
دستهای تکیده ام را توی دستش می گذارم.
نه می خندد نه خوشحال است.غم می ریزد توی دلم.
انقدر توی خیابان کنارش راه میرم تا جلوی در خانه سالمندان برسم
* مرفه بی درد:
وقتی مرد یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد.بچه های محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بی درد و بی کس!!!
و این لقب هم چقدر به او می امد_نه زن داشت نه بچه.
شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهر زاده دارد که انها هم وقتی دیده بودند ابی از عمو جان برایشان گرم نمی شود تنهایش گذاشته بودند.
وقتی مرد من و سه چهار تا از بچه های محل که می دانستیم ثروت عظیم و بی کرانش بی صاحب می ماند بدون اینکه بگذاریم کسی از همسایه ها بفهمد که اقا پولداره مرده شب اول وارد خانه اش شدیم و هر چه پول نقد داشت بلند کردیم بعد هم با خود کنار امدیم که:این که دزدی نیست!!!!!
اما دو روز بعد در مراسم خاکسپاری اش که با همت ریش سفید های محل به بهشت زهرا رفت من و بچه ها چقدر خجالت کشیدیم.
موقعی که 150 بچه یتیم از بهزیستی امدند بالای سرش و فهمیدیم مرفه بی درد خرج سرپرستی انها را می داده بچه های یتیم را که دیدیم اشک می ریختند از خودمان پرسیدیم:
او تنها بود یا ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وب :تنهایی من

